برسرکوچه یاد،
پای دیوار سکوت،
لب جو جوی زمان،
زیرخشکیده سپیدار امید
در گذرگاه نسیم
حامل عطر اقاقی و پر پروانه...
منتظر میمانم؛ و تنم میپوسد
ذره ذره
به زمین میریزد
تکه تکه
مثل برگ پاییز
قلب من آه نخواهد پوسید ، که در آن شعله
عشق
جاویدان است
عشق جاویدانم
منتظر میمانم ، که رهایت نکنم تا به ابد
لیک میدانم
که گذشت از من و تو...
آه... خیال... تمنای محال...
منتظر میمانم با این همه حال
برسر کوچه یاد
پای دیوار سکوت
لب جو جوی زمان
زیر خشکیده سپیدار امید
در گذرگاه نسیم
حامل عطر اقاقی و پر پروانه
منتظر میمانم....
تو را از شیشه میسازد، مرا از چوب میسازد .... خدا کارش درست است، این و آن را خوب میسازد
تو را از سنگ میآرد برون، از قلب کوهستان .... مرا از بیدِ خشکی در کنار جوب میسازد
در آتش میگدازد، تا تو را رنگی دگر بخشد .... به سوهان میتراشد تا مرا مطلوب میسازد
تو را جامی که از شیر و عسل پر کردهاش دهقان .... مرا بر روی خرمن بر ده خرمنکوب میسازد
تو را گلدان رنگینی که با یک لمس میافتد .... مرا گرد سرت میچرخم و جاروب میسازد
تو از من میگریزی باز هم تا مصر رؤیاها .... مرا گرگی کنار خانه یعقوب میسازد
مرا سر میدهد تا دشت های آتش و آهن ....و آخر در مصاف غمزهای مغلوب میسازد
خدا در کار و بارش حکمتی دارد که پی در پی .... یکی را شیشه میسازد، یکی را چوب میسازد
شعر از: محمدکاظم کاظمی
عشق يعنی اشک حسرت ريختن 
نمی دانم چه می خواهم خدايا ، به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جويد نگاه خسته من ، چرا افسرده است اين قلب پرسوز
ز جمع آشنايان می گريزم ، به كنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگيها ، به بيمار دل خود می دهم گوش
گريزانم از اين مردم كه با من، به ظاهر همدم و يكرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت ، به دامانم دو صد پيرايه بستند
از اين مردم كه تا شعرم شنيدند ، برويم چون گلی خوشبو شكفتند
ولی آن دم كه در خلوت نشستند ، مرا ديوانه ای بدنام گفتند
دل من ای دل ديوانه من ، كه می سوزی از اين بيگانگی ها
مكن ديگر ز دست غير فرياد ، خدا را بس كن اين ديوانگی ها
از فروغ فرخ زاد
رفتی به یغما ناگهان با خدعه سالوسها
ای رنگ خوب و نازنین گشتی چرا چندی عجین
با جلبک و گلسنگها با حمله ویروسها
کرکس نشد طوطی اگر پرهای خود رنگی کند
راهی ندارد این دغل در حلقه طاووسها
فردا به رقص و جنبشی بر گنبد مینای دل
افتاده ای امروز اگر بر چهره جاسوسها
این رنگ احیا می شود، شیاد رسوا می شود
می خشکد این مردابها در پیش اقیانوسها
بنگر نقاب ننگ را، لبخند پر نیرنگ را
بر چهره شیادها بر روی اختاپوسها
این روزها آید به سر، بیرق شوی بار دگر
گر اجنبی بندد تو را با حیله بر ناقوسها
ای سبز من قدیس من، زیباترین تندیس من
وا می کنم روزی تو را از دست بیناموسها
دلم بدجور گرفته با اینکه یه سری مشکلاتو از پیش رو برداشتم بازم دارم دق میکنم.
و برای آبجیه گلم که با هم این وبلاگو میچرخونیم آرزوی سلامتیو شادکامی میکنم.
و برای تمام دوستانم تک تک شون دعا میکنم کع دلشون همیشه دریایی و لبش خندون باشه.
خدا جون دوست دارم................................دریاب
باز باران بي ترانه
باز باران با تمام بي كسي هاي شبانه
مي خورد برمرد تنها
مي چكد از سقف خانه ...
باز مي آيد
صداي چك چك غم باز ماتم...
من به پشت شيشه تنهايي افتاده
نمي دانم كجاي بي كسي زيباست؟!!!
نمي دانم، نمي دانم چرا مردم نمي دانند كه آن كودك كه زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد...
كجاي ذلتش زيباست؟؟!!
نمي دانم كجاي اشك يك بابا كه سقفي از گل و آهن براي همسرو پروانه هاي مرده اش آرام باريده
كجايش بوي عشق و عاشقي دارد؟!!
نمي دانم، نمي فهمم چرا مردم نمي فهمند كه باران عشق تنها نيست....
صداي ممتدش در امتداد رنج اين دلهاست...
كجاي مرگ ما زيباست؟؟!!
ياد آرم روز باران راياد آرم مادرم زير باران مرد...
كودكي ده ساله بودم..
مي دويدم زير باران از براي نان...
مادرم افتاد..
مادرم در كوچه هاي پست شهر آرام جان مي داد
فقط من بودم و باران و گل هاي خيابان بود...
نمي دانم كجاي اين لجن زيباست؟!!!
بشنو از من كودك من
پيش چشمم مرد فردا
كه باران هست زيبا از براي مردم زيباي بالادست...
وآن باران كه عشق دارد فقط جاريست براي عاشقان مست...
وباران من وتو دردوغم دارد...
خدا هم خوب مي داند
كه اين عدل زميني عدل كم دارد.......!!

عزیزم قصه گو خوابیده حالا..... بخواب تنها امید قلب تنها
دلم مثل نگاهت غرقه درده....... غم عشقت منو دیوونه کرده
میدونم چشم خسته ت بی گناهه .... بخواب و چش ببند دنیا سیاهه
بگیر دستامو شادی پشت ابره..... نیاز هر دومون امید و صبره
لالایی کن عزیز مهربونم.... کی میگه من باید بی تو بمونم
قسم به چشمک پاک ستاره..... به هم باز میرسیم یه روز دوباره
ببند چشماتو رو غم بهتریـــــــــــــنم..... ببندم چشم ، که اشکاتو نبینم
بگیر دستامو ..شادی پشت ابره...... نیاز هر دومون امید و صبره
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شاید مدتی نباشم ولی حرفه دله من توی این سوال و جواب بود
بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است
بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست
او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است
صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست
در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است
بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي
مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است
مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست
بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است
غزل حجرت من را همه جا بنويسيد
روي قبرم بنويسيد مهاجر بوده است
چه کسي ميگويد که گراني اينجاست؟
دوره ارزاني ست...
چه شرافت ارزان،
تن عريان ارزان،
و دروغ از همه چيز ارزان تر....!
آبرو قيمت يک تکه ي نان...
و چه تخفيف بزرگي خورده ست،
قيمت هر انسان!!
غروب ِ کوچه پر شد از شکوفه ی خیالها
سیاهی دل زمین ، کنار سرخی هوا
کلاغهای مضطرب به سوی خانه می روند
دوباره آسمان دل شده پر از سر و صدا
در این حوالی غریب صدای آشنا کجاست ؟
صدای بازتاب دل ، شنیدن ترانه ها
آهای ! آسمان بی ستاره من کجا روم ؟
به کودکی به ابتدا به پیشتر به ناکجا !
کلام عاشقانه ام درون سینه ماند و حیف
نشد که دوستی کنم کلام عاشقانه را
نشانه های عشق را چرا زمین فرو کشید
نمی رسم به انتها بدون واژه ی خدا
خدای مهربان من تمام خط جاده ها
چراغ راه ما نشد برای دیدنت چرا ؟
تمام گریه های ما بدون خنده مانده اند
تمام نامه های ما بدون نام آشنا
خدای آسمانیم زمین دل پر از تو باد
برای جشن عاشقی نه از برای ادعا
سحر شده رفیق دل برو به خانه ات بخواب
کنار کوچه ای دگر قرار انتظار ما
ستاره ها ستاره ها خدا نگاه دارتان
که عاشقان نشسته اند طلوع عاشقانه
درون دل نوشته ام برای او شکایتی
بدون وزن و قافیه بدون صامت و هجا
* امیر درخشان
