![]() |
![]() |
|
|
چه شب خوبی بود امشب. اخه با پروانم رفتیم بیرون تا شام بخوریم . اونم بعد از یه کاره سنگین و خستگیه بیش از اندازه برای جفتمون. رفتیم یه جایی که با چهار تا تخته یه چیزی شبیه الاچیق درست کرده بودن و دور تا دورش مشمع کشیده بودند تا از سرما جلوگیری کنن و توش یه بخاری گذاشتن تا گرم باشه.البته به قول پروانه که می گفت اینجا ادم و یاده گلخونه می اندازه. سفارش غذا دادیم و اومدیم داخل کناره هم نشستیم منتظر موندیم غذا بیاد. پروانه من خسته و کسل بود ولی سعی کرد خودش رو سر حال نشون بده. می خواستم باهاش کلی حرف بزنم اما کارا همیشه اونجوری که برنامه ریزی می کنی پیش نمیره.اینقدر این دل و اون دل کردم تا شام و اوردن و مشغول خوردن شام شدیم خوب بود یه کم پروانه من برگشته بود به گذشته ولی کامل برنگشته بود. با به اتمام رسیدن شام به سمت خانه حرکت کردیم و در طول مسیر شروع کردم به گفتن از گذشته برای پروانه و اون سرش رو روی پاهام گذاشت و گوش کرد بهش گفتم من پروانه گذشتم و می خوام و اون در جواب گفت من همونم پروانم به خاطره مشغله کاریه؟! ولی من قبول نکردم و نخواهم کرد البته بهش چیزی نگفتم و شروع کردم دست نوازش بر سرش کشیدن تا اروم بشه اخه پروانم می گه من با این حرکت اروم میشم منم اینقدر به این کار ادامه دادم تا پروانه ی من اروم اروم خوابش برد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 1:57 AM توسط شمع |
|
|
من گمشده دارم کمک می خوام من پروانه کوچیکم رو گم کردم در نبودش دارم می سوزم و اب می شم تنها شدم یعنی پروانه من برمی گرده تا خاموشم کنه که دیگه من اب نشم. باید پروانم رو پیدا کنم تا هر روز تنها تر نشم باید پیداش کنم تا دستاش رو بگیرم تا بلکه احساسم رو باور کنه.اما افسوس که من توی رویاهام دستش رو می گیرم. پروانه ی من واسه رویای من بهترین تعبیری پس بیا با برگشتنت با گرمای وجودت به زندگیه سرد من گرما بده پروانه من بیا...بیا...!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 1:15 AM توسط شمع |
|
|
حقیقت خوراک قلبه . وقتی حقیقت شنیده شد قلب ان را می پذیزد . مسئله این نیست که تصمیم بگیری درسته یا غلط - این کار ذهنه . ذهن همیشه نگرانه که ایا این درسته یا غلط و به خاطر همین نگرانی ذهن هرگز نمی تونه گوش بده. ذهن کره . تظاهر به گوش دادن می کنه ولی هرگز گوش نمی ده. فقط ذهنت رو کنار بذار بگذار قلبت به من گوش بده. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 12:3 PM توسط شمع |
|
|
میخواستم دیروز بنویسم اما نشد
نه اینکه نشه شد نوشتم اما پاکش کردم نمیدونم چرا اما نمیخواستم قبل از تو بنویسم خب به سلامتی تو نوشتی حالا هم نوبت منه من فقط یه نکته ای میگم اونم اینکه دوست دارم مطالب خودتو بنویسی مثل اون دفتره که برای من نوشتی یادت هست که ؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 9:37 AM توسط پروانه |
|
|
ای کاش قدر با هم موندن رو می دونستن تا هیچ کدمشون اینطورر نمی سوختن این اونا نیستن که باید بسوزن این غرورشونه که باید بسوزه ولی غرور داره هر دوشون رو از ریشه می سوزونه...!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 1:7 AM توسط شمع |
|
|
دیدن این عکس چقدر ارامش بخشه وقتی در کنار هم اینقدر راحت ایستادن تا پروانه از گرمای عشق شمع لذت می بره و شمع از بودن پروانه در کنارش ارامش بگیره واقعا لذت بخشه مگه نه؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 0:13 AM توسط شمع |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تو این وبلاگ دو شخصیت وجود داره یه شخصیت مرد که اسمش شمع و یه شخصیت زن که اسمش پروانه است اینا می خوان حرف بزنن نظر خواهی کنن تا بلکه مشکلاتشون حل بشه تا نه شمع از سوختن اب بشه نه پروانه از سوختن زجر بکشه.
|
| پیوندهای روزانه |
|
آپلود عکس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 |
| نویسندگان |
|
شمع پروانه |
| پیوندها |
|
رز سياه درخت و خنجر و خاطره روز نو |
|
RSS
|